1405/03/05
سـونیـوز
آژانس خبری تحلیلی سونیوز
سونیوز، رسانه ای به زلالی سو
1405/03/05
-
پخش زنده سونیوز
|
|
دسته بندی اخبار
سرخط خبرها
سیاست
اقتصاد
جامعه
فرهنگ و هنر
بهداشت و دانش
ورزش
گردشگری و محیط زیست
مولتی مدیا
نمایش کل اخبار
عکس
ویدیو
پادکست
پخش زنده سونیوز
ارتباط با سونیوز
«هیچ چیز دیگر عادی به نظر نمیرسد»: ایرانیان عادی چگونه با جنگ کنار میآیند
کد خبر :
12253
چاپ خبر
09:00
1405/02/05
سونیوز: جنگ را همیشه از زاویه بیانیهها و آمار دنبال می کنیم؛ اما اگر با عینک مردم به چنگ نگاه کنیم، از پشت پنجرههای لرزان و در میان صدای انفجار، قصههای واقعی آدمهایی دیده میشود که زندگیشان یکباره زیر بمبها ورق خورده است. سیانان در اوج حملات به تهران، به سراغ همین آشهروندان عادی رفته است؛ شهروندانی که ماندند، مقاومت کردند، ترسیدند، سوگواری کردند و تلاش کردند زندگی را در میان ویرانهها زنده نگه دارند. سونیوز با ترجمهٔ اختصاصی، این گزارش سی ان ان را پیش چشم شما میگذارد؛ روایتی بیواسطه از روزهایی که «هیچ چیز دیگر عادی نیست».
به گزارش
آژانس خبری سونیوز
، سی ان ان در گزارشی از روزهای جنگ در تهران نوشت : وقتی در ماه فوریه بمبها بر سر تهران فروریختند، دربارهٔ پیامدهای سیاسی آن بسیار شنیدیم، از جمله کشته شدن آیتالله علی خامنهای، رهبر معظم ایران.
اما مردم عادی که این پایتخت را خانهٔ خود میدانند چه شدند؟
مریم رحمانیان، عکاس خبری ایرانی-آمریکایی ساکن تهران، میخواهد داستان آنها را روایت کند. او از غیرنظامیانی که تصمیم گرفتند در شهر بمانند عکس پرتره گرفت و از آنها پرسید جنگ برایشان چه معنایی دارد و چگونه زندگیشان را تحت تأثیر قرار داده است.
رحمانیان که با مجوز دولت در تهران کار میکند، میگوید: «بعضیها مجبور بودند به کار ادامه دهند. بعضی در خانه ماندند و ساعتها را در بلاتکلیفی تحمل کردند. بعضی تمرکزشان را بر محافظت از عزیزانشان گذاشتند. دیگران هم تلاش کردند به زندگی عادی چنگ بزنند، در حالی که آن زندگی به شکل فزایندهای شکننده میشد.»
«این داستانها روایتی کامل از جنگ ارائه نمیدهند. آنها چیزی محدودتر، اما نه کماهمیتتر ارائه میدهند: ثبت این که جنگ چگونه زیست میشود، چگونه به دوش کشیده میشود و چگونه به یاد آورده میشود، از زبان آنهایی که درون آن باقی ماندهاند.»
سلیمه، ۳۵ ساله
سلیمه در حالی که شروع جنگ را بازگو میکرد به رحمانیان گفت: «حدود ساعت ۹:۴۰ صبح سر کار بودم که صدا را شنیدم. همه خیلی ترسیده بودند. رفتیم پشتبام و دود را دیدیم.»
از همه خواستند به خانه بروند. سلمه که مدیر منابع انسانی است، آخرین نفری بود که آنجا را ترک کرد.
«وقتی بیرون رفتم، فضا خیلی فرق داشت. خیابانها به شدت شلوغ بود. مادرها گریه میکردند. مسیری که معمولاً ۴۰ دقیقه طول میکشید، نزدیک سه ساعت شد.»
«چیزی که بیشتر از همه توجهم را جلب کرد بچههای مدرسهای بودند – واقعاً صحنهٔ خیلی تکاندهندهای بود. میشد استرس و اضطراب را به وضوح در مردم دید.»
این صحنههای دلخراش تأثیر سنگینی بر سلامت روان سلمه گذاشته است.
«با شنیدن هر صدایی از جا میپرم و فکر میکنم دوباره جایی را زدهاند. نزدیک خانهٔ ما ساختمانسازی است و حتی آن صداهای مداوم هم مضطربم میکند.»
«حالا واقعاً میفهمم زندگی با ترس از جنگ در کشور خودت یعنی چه. روال روزمرهمان تغییر کرده و دیگر هیچ چیز عادی به نظر نمیرسد.»
اکرم، ۶۳ ساله
ویرانی و فقدان جنگ، خاطرات اکرم از جنگ ایران و عراق در دههٔ ۱۳۶۰ را زنده میکند.
او به رحمانیان گفت: «حس میکنم تاریخ دارد جلوی چشمم تکرار میشود. وقتی ساختمانهای ویرانشده در تهران را میبینم، خرمشهر را به یاد میآورم، جایی که تمام خیابانها به تلی از آوار تبدیل شد. در نارمک، ساختمانی هدف خورد و فقط یک بچه جان سالم به در برد. او را از زیر آوار بیرون کشیدند، گریه میکرد و مادرش را صدا میزد – مادری که دیگر نبود. صحنههای مشابهی را در زمان جنگ ایران و عراق دیده بودم: بچههایی که بعد از از دست دادن تمام خانوادهشان تنها مانده بودند.»
البته یک تفاوت عمده در فناوری است. «حالا در عرض چند ثانیه از تلفنهمراهمان خبر میگیریم، در حالی که قبلاً اطلاعات سینهبهسینه منتقل میشد. من مدام اخبار را دنبال میکردم و معتقدم وقتی آمار تلفات به طور کامل اعلام نمیشود، لزوماً برای دروغ گفتن نیست، بلکه گاهی برای جلوگیری از ترس و وحشت است.»
«من معتقدم اسرائیل و آمریکا شرایط را به بازی گرفتهاند و به خود میبالم که ما در برابر یک ابرقدرت ایستادهایم و از خود دفاع کردهایم. برای من افتخار است که محکم بایستم و بگویم مقاومت کردیم.»
رضوانه، ۲۲ ساله
رضوانه مدرس زبان کرهای است. او به یاد میآورد که روز شروع بمباران، برای یک کلاس آنلاین زود از خواب بیدار شده بود.
«نیم ساعت مانده به کلاس، صدای یک انفجار مهیب سکوت را شکست. دستم را بردم سمت تلفنم تا به شاگردم اطلاع بدهم – اما اینترنت ناگهان قطع شد. کمی بعد، شاگردم توانست پیامی بفرستد: "جنگ شروع شده." از آن لحظه، همه چیز تغییر کرد.»
با قطع شدن اینترنت، تمام کلاسهایش معلق ماندند.
«این فقط کارم را متوقف نکرد – بلکه مرا از زندگی عادی جدا کرد. ترس به سرعت جا خوش کرد. من کنار یک مسجد زندگی میکنم و همین مسئله همه چیز را ترسناکتر میکرد. مدام فکر میکردم ممکن است مسجد هدف قرار بگیرد.»
«شبها از همه سختتر شد. هر بار سعی میکردم بخوابم، قلبم بیاختیار شروع به تپیدن شدید میکرد. برای کنار آمدن با شرایط، به سرگرمیهای کوچک پناه میبردم – کتاب خواندن، فیلم دیدن – اما اضطراب هیچوقت کامل از وجودم بیرون نرفت.»
«یک شب به خصوص فراموشنشدنی است. در همان هفتهٔ اول، با صدای بیامان انفجارها از خواب پریدم. پنجرهها به شدت میلرزیدند و ترس تمام گوشههای خانهام را پر کرده بود. آن شب اصلاً نخوابیدم. قلبم آن قدر محکم میزد که استراحت کردن غیرممکن بود.»
سارا، ۳۹ ساله
سارا روز اول حملهها، دوستپسرش را با ماشین به دانشگاه میرساند.
«نزدیک دانشگاه بودیم که اول صدا را شنیدم. اول فکر کردم تظاهرات است. بعد انفجارها شروع شد. دود از مرکز شهر بلند شد. وحشت کردم و از چراغ قرمز رد شدم تا دور شوم. مسیری که معمولاً ۲۰ دقیقه تا خانه طول میکشد، دو ساعت شد. خیابانها بسته بودند. شهری که عاشقش هستم مورد حمله قرار گرفته بود.»
مادرش به او گفت به خانه برنگردد. قطعی برق محلشان را در تاریکی فرو برد.
«اما من در تهران ماندم. دلبستگیام به خانه و زندگیام در اینجا دلیل ماندنم است. تا آخرین لحظه در تهران میمانم. ... میخواهم آنچه در شهرم رخ میدهد را با چشمان خودم ببینم – واقعیت را ببینم.
اگر برای ملتمان اتفاقی بیفتد، میخواهم برای مردم باشد. من اتحاد میخواهم، نه هرجومرج. ما نخبهٔ زیادی نداریم – فقط میخواهیم زندگیهای عادی داشته باشیم، بدون جنگ یا تحریم.»
صدرا، ۳۳ ساله
صدرا، هنرمند و مجموعهدار آثار هنری در تهران، بلاتکلیفی ترسناک پس از شروع جنگ را به یاد میآورد.
«وقتی حمله شروع شد، میدانستم اتفاقی افتاده، اما نمیدانستم کجا یا چطور. اطلاعات روشنی وجود نداشت. توی حیاط ایستاده بودیم و همدیگر را صدا میزدیم. میتوانستم ترس را در صدای مردم بشنوم. همه منتظر بودند و انتظار داشتند حملهٔ بعدی همان نزدیکی باشد.»
او میگوید صدای انفجارها چیزی نیست که فراموش کند.
«امواج انفجار را تجربه کردهام؛ هنوز شنواییام تحت تأثیر است. این فقط ترس در لحظه نیست. در بدنت میماند. این نوع آسیب روانی سالها باقی خواهد ماند.»
«و با این حال، هر صبح، زندگی ادامه پیدا میکند. طبیعت بدون تغییر به راه خود میرود. در این، قدرتی نهفته است. به من یادآوری میکند که باید با دیگران در ارتباط بمانم، هر اتفاقی هم که بیفتد.»
«در بلندمدت، امیدوارم. تاریخ نشان داده که ایران دوام میآورد. اما در کوتاهمدت، جنگ تلفات سنگینی بر خانوادهها، بچهها و مردم عادی وارد میکند.»
آزاده، ۵۰ ساله
آزاده داشت به حیوانات خانگیاش – و پرندههای بیرون – غذا میداد که یک انفجار مهیب صبح آرامش را درهم شکست.
او به رحمانیان گفت: «انفجار آن قدر قدرتمند بود که فکر کردم پشتباممان را زدهاند. شوهرم فوراً بیدار شد و پرسید چه اتفاقی افتاده. به او گفتم فکر میکنم حتماً چیزی روی پشتبام افتاده. بعد همسایهمان شروع کرد پشت سر هم زنگ زدن. وقتی جواب دادم، صدایش پر از ترس بود. پرسید سالمیم؟ گفتم بله. بعد گفت جاهای کلیدی شهر را زدهاند. آن لحظه بود که فهمیدم جنگ شروع شده.»
به گفتهٔ او، اولین احساساتش ترس و اندوه بود.
«ایران فقط کشورم نیست. بخشی از من است و من بخشی از آنم. این هویت من است. چطور کسی میتواند وقتی بدن خودش زخمی است، احساس خوشحالی کند؟»
هر شب با شنیدن گزارش حملات، آزاده و همسرش از طریق پیامرسانها حال اقوام و دوستان را میپرسیدند.
«به خاطر حیواناتم در خانه ماندم تا از آنها مراقبت کنم. بعضی شبها انفجارها آن قدر نزدیک بود که احساس میکردم هر لحظه ممکن است بمبی روی خانهمان بیفتد.»
«من از مرگ نمیترسم. اما همیشه میگفتم: اگر قرار است بمیرم، بگذار در خانهٔ خودم باشد، در محاصرهٔ خاطراتم و هر آنچه دوستش دارم.»
مبینا، ۲۶ ساله
همسر مبینا در ژانویه به آلمان رفت و او منتظر بود وضعیت کاریش مرتب شود تا بتواند به او ملحق شود. بعد بمباران شروع شد.
«وقتی این اتفاق افتاد سر کار بودم – صدایی ناگهانی و وحشتناک. جتهای جنگنده آسمان را شکافتند. در آن لحظه، همه چیز تغییر کرد.»
در جریان حملات هوایی، مبینا حلقهاش را محکم در دست میگرفت تا خودش را به همسرش متصل نگه دارد.
«او به من گفت: "گوشیات را روشن نگه دار." همچنین گفت: "اگر جنگ ادامه پیدا کند، از راه زمینی برمیگردم. میخواهم آنجا با تو باشم. اگر مجبور باشم، خواهم جنگید."»
مبینا میگوید هر چه در توان دارد هزینه میکند تا بتواند به اینترنت متصل بماند.
او به رحمانیان که به عنوان روزنامهنگار معتبر به اینترنت دسترسی دارد گفت: «با اقوام تماس میگیرم، خبر میدهم، عکس میفرستم تا خانوادههایی را که در جستجوی خبر عزیزانشان هستند، مطمئن کنم. اطلاعات دهانبهدهان میچرخد. من به یک رابط میان مردم تبدیل شدهام.»
مهتاب، ۳۵ ساله
شب قبل از شروع حملهها، ویزای مهتاب صادر شده بود.
«خواهرم از قبل در دبی بود و قرار بود من آنجا به او ملحق شوم و بعد به انگلستان ادامه دهم. این آیندهای بود که سالها تصورش را میکردم. اما در عمق وجودم، حسی میگفت چیزی در راه است. به یکی از دوستانم گفتم: "فکر میکنم فردا بشود." باور نکرد. صبح روز بعد، با صدای جتهای جنگنده و انفجارها از خواب بیدار شدم.»
مهتاب به یاد میآورد که چطور هر انفجار موج تازهای از وحشت میآورد. ترس مادرش برایش حتی سنگینتر از ترس خودش بود.
«بعد چیزی عوض شد. ترس از بین نرفت – جا خوش کرد. آشنا شد. دیدم که دارم صداها را تشخیص میدهم و سعی میکنم بفهمم چه نوع حملهای است. همین بیشتر از هر چیز دیگر مرا ترساند – این که ترس چقدر زود میتواند عادی بشود.»
قبلاً از بیرون رفتن از خانه میترسید، اما کمکم دوباره شروع به بیرون آمدن کرد. «میدیدم مردم به روشهای کوچک خودشان را سرپا نگه داشتهاند – مربا درست میکردند، برای نوروز آماده میشدند، بهانههای ریزی برای ادامه دادن میساختند. من هم همین کار را کردم. بیرون رفتم و چیزی برای سال نو خریدم. حس سنگینی بود – اما لازم. بعد یک جور درد دیگری از راه رسید.»
«شنیدن خبر آسیب دیدن مکانهای تاریخی اشکم را درآورد. اینها چیزهایی نیستند که بشود دوباره ساخت. آنها حامل خاطره، هویت و تاریخند. وقتی مردم میگویند: "بهترش را میسازیم"، نمیفهمند چه چیزی از دست رفته است.»
بهاره، ۲۶ ساله
بهاره در جریان حملهای در اوایل ماه مارس، ۱۲ نفر از اعضای خانوادهاش را از دست داد، وقتی خانهشان در تهران ویران شد.
او به رحمانیان گفت: «تنها بعداً از طریق دیانای توانستیم آنها را شناسایی کنیم. پدرم. مادرم. اقوامم. تمام دنیای من، همه در یک جا. برادرم هم میان آنها بود. فقط ۱۷ سال داشت. عاشق فضا بود. خواب فضانورد شدن میدید. همیشه منتظر روزی بودم که به خانه بیاید و بگوید دانشگاه قبول شده. آن لحظه هیچوقت نیامد.»
به گفتهٔ او، ساختمان ۲۰ واحدیشان را پدربزرگ و برادرش ساخته بودند و تقریباً همهٔ ساکنانش اعضای فامیل بودند.
«هیچ چیز نمانده بود. نه سازهای، نه دیواری، نه چیزی که قابل تشخیص باشد. فقط خاک. و بدتر از ویرانی خانه این بود: هیچ چیز از خانوادهام آنجا باقی نمانده بود. هیچ. حتی یک وسیلهٔ شخصی کوچک، حتی یک چیز که بتوانم به عنوان یادگاری نگهش دارم. نه عکسی، نه تکه لباسی. انگار همه چیز به کلی از بین رفته بود.»
«و من دیگر حتی خانهای هم ندارم. جایی که مردم بتوانند بیایند، کنارم بنشینند و تسلیت بگویند. دیگر فضایی برای سوگواری به شکل عادی باقی نمانده است.»
سما، ۴۵ ساله
سما ماهها بود که از جنگ میترسید تا این که بالاخره شروع شد.
این نویسنده که تنها زندگی میکند، گفت: «حس کردم دنیا روی سرم خراب شد. جنگ بدترین چیزی است که یک انسان میتواند تجربه کند. این بار سوم است و حتی یک بارش هم بیش از حد کافی است.»
«در کنار ترس، خشم را هم احساس کردم – نسبت به کسانی بیرون از ایران، نسبت به مسئولانی که ما را به اینجا کشاندند و نسبت به ترامپ (رئیسجمهور آمریکا). انگار یک آسیب روانی جمعی بر سر ما فرود آمده بود. بودن در خاورمیانه یعنی ما همیشه اولین کسانی هستیم که رنج میبریم.»
سما به رحمانیان گفت که احساس ناامیدی میکند.
«احساس میکنم ایران ممکن است شبیه لبنان بشود، جایی که جنگ به چیزی دائمی تبدیل میشود. خانوادهام در تهران هستند و من جای دیگری برای رفتن ندارم.»
علی، ۶۹ ساله
علی که اصالتاً اهل افغانستان است، ۴۰ سال میشود که در ایران زندگی میکند.
«در زندگیام چیزهای زیادی دیدهام، اما این جنگ بار دیگر قلبم را میشکند. خاطرات جوانیام در افغانستان را زنده میکند – ترس، بلاتکلیفی، از دست دادن. حالا دوباره آن را احساس میکنم.»
بسیاری از همسایگانش فرار کردهاند، اما علی سعی میکند مراقب خانهها و محلهشان باشد.
«گلهایشان را آب میدهم. تا جایی که بتوانم از آنها مراقبت میکنم. دیدن شکوفهزدنشان کمی به من آرامش میدهد – تسکینی کوچک در میان این همه نگرانی.»
تهران آرامتر از همیشه به نظر میرسد.
«زندگی و انرژی همیشگی این فصل از بین رفته. وقتی به مردم نگاه میکنم، غم و اضطراب را در چهرهشان میبینم. همین سؤالها در ذهن خودم هم هست: بعد چه میشود؟ آیا دوباره باید بروم، یا میمانم و ادامه میدهم؟»
او به پایان جنگ امیدوار است، هرچند میترسد که این طور نشود.
«شبها در مسجد جمع میشویم و برای امنیت ایران دعا میکنیم. به امید این که برای همه اتفاق خوبی بیفتد، چنگ میزنیم.»
تحلیل سونیوز :
گزارش میدانی
CNN
از تهرانِ زیر حمله، یک ویژگی نادر در پوشش خبری جنگهای خاورمیانه دارد: به جای تمرکز بر اتاقهای فرماندهی، سراغ آشپزخانهها، پشتبامها و حیاطهای خانههای مردم عادی رفته است. مریم رحمانیان، عکاس ایرانی-آمریکایی، مجموعهای از پرترههای انسانی خلق کرده که در آن، جنگ نه یک مفهوم ژئوپلیتیک، که یک تجربهٔ زیسته و ملموس است
.
«هیچ چیز دیگر عادی نیست» – این جملهٔ محوری گزارش، وضعیت روانیِ شهری را توصیف میکند که به زندگی زیر بمباران عادت میکند. این عادیسازیِ رعب، شاید خطرناکترین دستاورد جنگی باشد که تازه آغاز شده است
.
برخلاف روایتهای غالب از جنگ که یا به تحلیل نظامی میپردازند یا به گمانهزنی سیاسی، این گزارش از دل خانههای لرزان تهران روایت میشود؛ از زبان زنی که صبح بمباران، مشغول غذا دادن به گربههایش بود، از معلم کرهای که اینترنتش قطع شد و کلاسش فروپاشید، از پیرمرد افغانستانیای که پس از ۴۰ سال زندگی در ایران، دوباره طعم آوارگی را چشید
.
نکتهٔ قابل تأمل اینجاست که
CNN
به واسطهٔ خبرنگاری با دسترسی قانونی در ایران، توانسته تصویری ارائه دهد که معمولاً در رسانههای بینالمللی غایب است: تصویر ماندن، نه فقط گریختن. تصویر آدمهایی که جنگ را انتخاب نکردهاند، اما تصمیم گرفتهاند در شهرشان بمانند؛ برخی از روی باور، برخی از سر اجبار و دلبستگی یا صرفاً نداشتن گزینهٔ دیگر
.
سونیوز این گزارش را برای مخاطبان ایرانی به صورت ٔ اختصاصی ترجمه کرده است تا صدای آنهایی که در میان صدای انفجارها گم میشوند، شنیده شود
.
نویسنده : سونیوز
برچسب های خبر (تگ)
جنگ
ایران
خبرویژه
گزارش اختصاصی
CNN
آژآنس خبری سونیوز
افزودن نظر جدید
پاسخ به نظر
نام
نظر
ثبت نظر
نمایش
0
نظر
جدیدترین اخبار روز
وقتی هوش مصنوعی دروغ میگوید؛ فریب بزرگ بعدی چیست؟
1405/03/05
16:00
بازگشایی «اینترنت بینالملل» متوقف شد؟
1405/03/05
14:15
تصویر آخرین پادشاه ساسانی کشف شد
1405/03/05
13:20
واتساپ رفع فیلتر میشود؟
1405/03/05
11:54
توافق با ایران توافقی بزرگ و معنادار خواهد بود
1405/03/04
17:51
چرا اسرائیل خود را بازنده بزرگ توافق احتمالی ایران و آمریکا میداند؟
1405/03/04
17:42
نمایش کل اخبار جدید
پژوهشیار