فصل بهار از راه رسیده است، با همان سحرِ خوشبوی همیشگی، با بارانهای بهاری دلانگیز و شکوفههای نارنج و نسیمِ نویددهنده. اما امسال، بهار در ایرانِ ما رنگِ دیگری دارد؛ گویی بهار هم از آتشِ این روزها هراسان است. درست در زیباترین روزهای سال، که دلها انتظار طراوت دارند، آسمانِ این سرزمین از غرش جنگندهها میلرزد و زمین از بارش بمبها، زیر پای مردم بیگناه، میلرزد.
مردم نجیب و بیپناه ایران که به جای ترک دیار و وطن در خانههای خود ماندند، نقشی در آغازِ این آتش ندارند. آنها فقط تماشاگرانِ دل سوختهای هستند که هر شب و روز، با صدای خوفناک جنگندههایی که آسمان را میدرد، سر بر بالین میگذارند و با صدای وحشتانگیز انفجارهای پیدرپی از خواب میپرند و از خود میپرسند: «امروز نوبت کدام محله است؟»
جنگ با ایران، به سودای نمایش و خشونت تبدیل شده است. جنگافروزان، برای فریب افکار عمومی از جزیرهٔ اپستین و برنامهریزی برای غارت نفت ایران، دم به دم جنگ را تشدید میکنند. از سوی دیگر، شعارِ پیروزی و نویدِ انتقام در جامعه موج میزند و خبری از اقدام اساسی برای خاموش کردن آتشِ برافروختهٔ جنگ وجود ندارد. جهان از یک «رئیسجمهور دیوانه» حرف میزند که به گمان خود میخواهد ایرانِ همیشه استوار را به «عصر حجر» ببرد، در حالی که نمیداند در طول تاریخ، اعراب و مغول هم موفق به این کار نشدند.
یک دیپلمات کارکشته، کسی است که بیلکنت، ساده و صریح حرف بزند: «ما باید از این بحران عبور کنیم، نه اینکه با آن بسوزیم و بسازیم.» گاهی شجاعت، نه ادامهٔ جنگِ خانمانسوز، که پایان دادنِ عاقلانه در اوج اقتدار و قدرت است. اما انگار باوری به صلح وجود ندارد و همه گرفتارِ هیجانِ جنگ و فریفتهٔ دود و دَمِ میدان شدند. جنگطلبان یا در دامِ نمایش اسیرند، یا در چاهِ هیجان. اما در نهایت این مردم هستند که آتش را به جان میخرند، بیآنکه نامی از آنها در میانِ قهرمانانِ این نمایشِ وحشتناک نوشته شود.
و اینجاست که مسئله، از عقلانیتِ صرف هم فراتر میرود. در این بزنگاهِ سخت، نیازمند تدبیر دولتمردانِ میهنپرست هستیم. «سیاستمدارِ میهنپرست» کسی است که منافعِ ملی را نه در شعار، بلکه در مهرهٔ تصمیم و اقدام در نظر بگیرد؛ کسی که در دلِ بحران، به جای فریاد زدن، راهی برای خروج پیدا کند؛ کسی که برایش بقایِ ایرانِ یکپارچه و همچنین جان، امنیت و رفاهِ نود میلیون انسانِ بیگناه بر هر چیزی مقدم باشد.
شواهد و مستندات تاریخی نشان میدهد که چنین افرادی در بزنگاهها ظهور میکنند. در اروپا، وینستون چرچیل در توفانِ جنگ جهانی دوم، با سخنان آتشین و ارادهای پولادین، بریتانیا را از سقوط نجات داد. شارل دوگل، فرانسهٔ شکستخورده را از خاکسترِ تحقیر بیرون کشید تا دوباره استوار باشد. در ایرانِ ما نیز، احمد قوام در روزهای اوج اشغال ایران نشان داد که میتوان با دستِ خالی، اما با ذهنی حسابشده، کشور را از تجزیه نجات داد. حتی به باور برخی کارشناسان، اکبر هاشمی رفسنجانی مردِ عبور از بحران بود؛ کسی که پایانِ جنگِ تحمیلیِ هشتساله را رقم زد. اما پذیرش این صلح در نهایت به «جامِ زهر» تعبیر شد؛ جامی که آتش جنگ را به طور رسمی و قانونی و برای همیشه میان ایران و عراق خاموش کرد.
اما در میان تمامی این نامها، محمدعلی فروغی جایگاهی ویژه دارد. او با وجود نقدها و وابستگیهای فکریِ خاص، نه تنها به عنوان یک سیاستمدارِ کارکشته، بلکه همواره به عنوان اندیشمندی تأثیرگذار در فرهنگ و تاریخ ایران مطرح است. فروغی فردی میهنپرست بود. او با شناخت عمیقی که از ایران داشت، میدانست که از کدام زخمهای ایرانِ کهن خون میچکد و کدام نقاطِ قوتش میتواند در برابرِ طوفانها تاب بیاورد.

محمد علی فروغی، آخرین نخست وزیر ایران در دوره رضاشاه
فروغی در عرصهٔ بینالمللی نیز چهرهای شناختهشده و معتبر بود. حضورش در نهادهایی چون شورای جامعۀ ملل، تنها یک عنوان نبود؛ او با حضورِ فعال و اندیشمندانهاش، اعتبارِ ازدسترفتهٔ ایران را در جهان بازآفرید. او نشان داد که ایران را میتوان در اتاقهای بستهٔ دیپلماسی هم با عزت نمایندگی کرد، بیآنکه شعارِ توخالی داد.
شاید مهمترین لحظهٔ نقشآفرینی فروغی، روزهای سیاهِ جنگ جهانی دوم و اشغال ایران توسط متفقین بود؛ روزهایی که ایران در لبهٔ پرتگاهِ سقوط ایستاده بود. ارتش کشورهای بیگانه از شمال و جنوب ایران را اشغال کردند، دولت مرکزی فرو ریخته بود و هرجومرج در کمینِ کوچهپسکوچههای تمامی شهرهای ایران بود. در چنین شرایطی، فروغی کسی بود که برای نجات ایران پیشقدم شد. او میدانست که با تجهیزات نظامیِ ایرانِ آن زمان نمیتوان با دشمنانِ تا بُنِ دندان مسلح جنگید، اما میشود از آنها عبور کرد. او میدانست که نمیتوان کشور را از اشغال نجات داد، اما میشود ایران را از فروپاشی و آشوبی بزرگتر نجات داد. فروغی با درکِ همزمان از وضعیت ایران و جهان، تصمیمهایی گرفت که شاید در نگاهِ اول تلخ بود، اما در بلندمدت، خاکِ ایران را نجات داد. او نشان داد که یک دیپلماتِ میهنپرست از هیچ تلاشی برای حفظ و نجات ایران دریغ نمیکند.
امروز، بار دیگر در میان آتشِ برافروختهٔ جنگ، ایرانِ ما با همان سؤالِ تاریخی مواجه شده است: «آیا ما باز هم از این بحران عبور خواهیم کرد؟» امروز، در میان دود و آتش و غبارِ بمبها و موشکها، جای افرادی بیشتر احساس میشود که نه اهلِ شعار و نمایش، بلکه با تمام وجود ایران را دوست دارند و برایشان منافع ملی بیش از هر چیز دیگری مهم است. واضح است از میانِ این همه آتشِ سهمگین، راه و تنگهای وجود دارد که باز ایران را امن و پایدار خواهد کرد، اما بدونِ خواست، اراده و تصمیم دولتمردانِ میهنپرست، صلح و امنیت هرگز باز نخواهد گشت.
کسانی که تاریخ و تمدن ندارند، مردم اصیل و نجیب این سرزمین ریشه دار را تهدید و به آنها توهین می کنند. امانمی دانند که حتی بمب اتم هم نمیتواند ریشههای تاریخ و تمدن کهن ایران را بسوزاند. نمی دانند اگر زیرساختهای انرژی و عمرانی هم هدف بگیرند، مردمِ اصیل این سرزمینِ کهن چنان صبور و شجاع هستند که دوباره از خاکستر خود برمیخیزند. دوباره بهترین متخصصانِ این مرزوبوم، هر ویرانهای را از نو می سازند. ایرانِ سبزِ ما هرگز، هرگز به عصر حجر باز نخواهد گشت. همانطور که قرن ها پیش چنگیز و اسکندر هم نتوانستند ایران را از بین ببرند. فراموش نکنیم این سرزمینِ سربلند تا ابد باقی و دشمنانِ این خاکِ پاک، فانی هستند. ایرانِ ما، زندهتر از همیشه، همچنان ایستاده است.