جلفا؛ جایی که خواب با تاریخ گره میخورد
هنوز آفتاب در تبریز از پشت کوهها بیرون نیامده بود که خیابان چایکنار، شلوغتر از همیشه شد. دفتر منطقه آزاد ارس، این بار میزبان گروهی بود که کیفهایشان از لنز و دفتر و قلم سنگینتر بود. هشت اتوبوس منتظر خبرنگاران و عکاسان، بودند تا ما را به جلفا ببرند؛ شهری که نامش با میهنپرستی و غیرت عجین شده است.
نمیدانم شما هم تجربه کردهاید یا نه؛ سکوت خاص اتوبوسهای صبحگاهی را میگویم. سکوتی که بعضیها با خواب میشکنند و بعضیها با حرف زدن و بعضی ها هم با داد و بیداد. در میان این خواب و بیداری از جزئیات برنامه هیچ اطلاعی نداشتیم. فقط از روابط عمومی سازمان منطقه آزاد ارس به ما گفته بودند از چند مکان تاریخی بازدید می کنیم. من بارها و بارها به این منطقه سفر کردم و میدانستم که خود جاده نیز قرار است بخش جالبی از خود این تور رسانهای باشد.
اولین مقصد، پل سیوان بود. اما متاسفانه یا خوشبختانه جاده آن از اواخر مرداد زیر تیغ بولدوزرهای راهداری رفته بود و هر مسافری را چند ساعتی درگیر ترافیک سنگین میکرد. من قبلاً از این جاده و عملیات بهسازی آن گزارش تهیه کرده بودم؛ در جریان بودم که در این جاده چه خبر است. خلاصه در نهایت، با یک تصمیم درست، بازدید از پل سیوان از برنامه حذف شد و ما پس از بیستوپنج دقیقه بعد، دوباره راه افتادیم.
هرچه پیش میرفتیم، جاده حس و حال بهتری به من منتقل میکرد. کوههایی که از دور دست میدیدم به ما نزدیک میشدند و به تدریج عناصر و نمادهای مختص خود ارس، یک به یک خودنمایی میکردند. به ویژه رودخانه همیشه خروشان ارس یا به اصطلاح همان آراز خودمان.آراز مهم ترین جاذبه این منطقه است که خواب را از چشمان ما می دزدید. به خاطر آراز نوشتنم هم تعجب نکنید . ما مردم آذربایجان همیشه نام اصیل شهرها و محله ها را استفاده می کنیم. مثل خیابان شریعتی و بهشتی امروز که ما همچنان بعد از 50 سال شهناز و منصور می گوییم. بگذریم. اینجا از دیرباز، یک شاهراه ارتباطی بود. اما متاسفانه در طول تاریخ جنگها به خود دیده و پس از آن نیز تبدیل به نقطه مرزی شده است. جالب است بدانیم این رودخانه خروشان همچنان نقطه مشترک و نقطه عطف تاریخ به همراه حس همخونی و هم زبانی مردمان دو سوی این رودخانه است که سالها پیش منجر به جدایی آنان از یکدیگر شد.
برای من نقطه صفر مرزی، جای متفاوتی برای خوردن صبحانه بود. چای، نان، و هوای خنک کنار آراز. تیرماه سال قبل هم به اتفاق خانواده همینجا صبحانه خورده بودیم. این صحنه برای من تداعی خاطرات سال قبل و سفرهای قبلم به این نقطه بود و به همین دلیل برای من جذابیت بیشتری داشت. انگار که سفر از همین لحظه، برای من جان گرفت.
پل ضیاءالملک؛ تاریخی که قابل لمس است
شش، هفت کیلومتر از جلفا به سمت غرب که برویم، بقایای پل ضیاءالملک را میبینیم. سازهای که امروز فقط از آن استخوانهایش باقی مانده است، اما همین استخوانها راوی شکوه گذشته هستند. کارشناس حوصلهتحسینبرانگیزش برایمان توضیح میداد که درباره ساخت اولیه این پل روایتهای متعدد و متفاوتی وجود دارد. بعضی منابع، مدعی هستند که ریشه آن به اورارتوها میرسد. بعدها در دورههای مختلف دست خوش تغییرات بوده و به دلیل بازسازی توسط ضیاءالملک نخجوانی، وزیر سلجوقی، نام او روی این پل مانده است. این بنا جدا از اینکه یک پل ارتباطی و گذرگاه اصلی بود، وجود آن در زنجیره راه های ارتباطی منطقه، آن را به وقایع تاریخی ارسباران پیوند میزند. کارشناس همراه ما در ادامه توضیحات خود گفت که در مطالعات مرمت، دهانهای ۴۱ متری برایش ثبت شده که در آن زمان از بزرگترین دهانههای آجری ایران بوده. اما امروز از آن پل باشکوه، بیشتر پایهها مانده و بخشی از یک پایه حتی زیر آب رفته است. با وجود بقایای جزئی از این بنا خوشحالم که این پل تاریخی در سال ۱۳۸۱ در فهرست آثار ملی ایران ثبت شده است.
ناگفته نماند همزمان با بازدید ما از پل ضیاءالملک، عملیات ساماندهی و مرمت هم آماده شروع بود. مطالعات و مستندسازی برای بررسی امکان ثبت جهانی نیز در جریان است. بنا به گفته این کارشناس حتی اگر با آن سوی مرز توافق شود، ایجاد یک مجموعه گردشگری مشترک هم امکانپذیر است که میتواند در توسعه اقتصادی و گردشگری منطقه تأثیر چشمگیری داشته باشد.
سنت استپانوس و کلیسای چوپان؛ سنگهایی که زمزمه میکنند
بعد از پل ضیاءالملک ، نوبت به کلسیای تاریخی سنت استپانوس رسید. من بارها اینجا امده بودم. مکانی برای عبادت مسیحیان و برای ما نیز، شاهکاری از معماری و تاریخ است. بنای سنگی این کلیسا در دل کوه، با گنبدی که سالهاست سرپاست، انگار زمان را در خود حبس کرده است.
البته در همان مسیر، کلیسای دیگری هم هست. کوچک، اما پر از رمز و راز. کلیسایی به نام چوپان، یا همان آندرهورتی مقدس. این کلیسا متعلق به قرن شانزدهم میلادی بوده و در اسفند سال ۱۳۸۱ در فهرست آثار ملی ثبت شده است. برایم جالب بود که چرا نام آن چوپان است. وقتی تحقیق کردم پی بردم اینجا چراگاه منطقه دره شام و محل عبادت چوپانهای ارمنی بود. انگار دو برادر چوپان دو کلیسا ساختهاند؛ یکی اینسوی آراز و دیگری آنسوی آراز. کلیسای آن طرف رودخانه در سالهای اخیر تخریب شده و تنها این کلیسا باقی مانده است. با کنجاوی و هیجان ایستادیم. تماشا کردیم. عکس گرفتیم. و پس از 20 دقیقه این کلیسا را ترک کردیم.
ژئوپارک ارس؛ تاریخ زمین در یک موزه طبیعی
ژئوپارک ارس، برای من جای عجیبی است. سنگها، لایههای زمینشناسی، مناظری که میلیونها سال تاریخ را در خود جا دادهاند. اینجا هم موزه طبیعی هست و هم خود پارک هم طبیعت شگفتانگیزی دارد. دفترچه یادداشتم را باز کردم و مواردی را لیست کردم. چند عکس هم با گوشی گرفتم تا بعداً یک سرمقاله درباره این ژئوپارک جالب بنویسم.
پل آهنی جلفا؛ سه نفر، دو روز، یک تاریخ
در ادامه تور، به پل آهنی جلفا رسیدیم. سازهای که از یک دوره تاریخی، روی رودخانه و کوه قرار گرفته است. پلی که روزگاری مسیر عبور قطار بوده و امروز، یادآور عصر صنعتیشدن این منطقه مهم. اما مهمتر از خود پل، تاریخی است که می توان هزاران جلد کتاب در باره آن نوشت.
ساعت چهار بامداد، سوم شهریور ۱۳۲۰، ارتش شوروی در جریان جنگ جهانی دوم از همین نقطه به ایران یورش کرد. تنها راه عبور، پل آهنی جلفا بود. سه مرزبان ایرانی، سرجوخه مصیب محمدی، سرباز سید محمد راثی هاشمی و سرباز عبدالله شهریاری، دستور تسلیم را نادیده گرفتند. جان دادند، اما خاک ندادند. دو روز مقاومت کردند. دو روز کنار پل، در برابر ارتشی که از نظر تجهیزات و تعداد قابل مقایسه نبود. فرماندهان شوروی بعدها این مقاومت را «پدیدهای شگفتآور نظامی» خواندند. بعد از فتح پل، بر پیکر شهدا احترام نظامی گذاشتند و آنها را کنار همان پل خاک کردند. امروز، در نقطه صفر ایران و جمهوری خودمختار نخجوان، یادمان شهدای شهریور ۱۳۲۰ ایستاده است. سازمان میراث فرهنگی، استانداری آذربایجان شرقی و منطقه آزاد ارس، پس از بازسازی کامل قبور، این یادمان را بنا کردهاند. این نقطه، ایستگاهی از تاریخ است. جایی که سه نفر، به جای تسلیم، ماندند. و من هر بار بر سر مزار این دلاوران، ناخودآگاه اشک می ریزم و لبخند می زنم. اشکی برای افسوس و لبخندی افتخارآمیز برای غرور ملی آنها.
پایان تور؛ ارس را باید از نزدیک دید
دیروقت بود که خسته و کوفته به تبریز رسیدیم. راننده بداخلاق اتوبوس هم به دلایل نامعلومی ما را جلوی دفتر منطقه آزاد ارس پیاده نکرد منظورم همان جایی که سوار شده بودیم. در نهایت ما را به خیابان راهآهن برد و آنجا پیاده کرد. از دست راننده شاکی بودم اما این تور آنقدر جذاب بود که حتی اگر ما را در عجبشیر و بناب هم پیاده میکرد، ارزشش را داشت. چون ارس، روایتی از تاریخ، طبیعت و مرز. سرزمینی با هزاران سال حرف ناگفته است. ما خبرنگارها و عکاسها، فقط چند ساعت مهمان این منطقه بودیم. اما همین چند ساعت کافی بود تا بفهمیم، بگوییم و بنویسیم که ارس را باید از نزدیک دید. نه اینکه فقط در کتابها خواند، در ترانهها شنید و در عکسها و فیلمها تماشا کرد. ارس را باید سفر کرد، گشت و لذت برد. آراز را باید زیست و زندگی کرد. پس فراموش نکنیم که :
آذربایجان من، جان جانان من است
قیمت خون ارس رگ ایران من است
السا میرزاده – سونیوز