سکانس اول؛ نمای باز از خیابانهای تبریز، پر از بنر، نور و موسیقی. همه چیز مهیای یک جشن باشکوه است. اما دوربین که عقب میکشد، میفهمیم این فیلمِ ظاهراً ملی، فقط در یک سالن خصوصی اکران شده است؛ سالنی که صاحباش همان تهیهکننده محلیست و تماشاگرانش نیز همان عوامل پشت صحنهاند. این، قصه «روز تبریز» است؛ مناسبت پرسروصدایی که هر سال در کوچهپسکوچههای تبریز نفس میکشد، اما در تقویم رسمی ایران، حتی یک قاب هم ندارد.
بهعنوان کسی که سالها در فضای رسانه و هنر فعال هستم، از زاویه یک تحلیل روایی به این پرسش نگاه میکنم: اگر «روز تبریز» یک اثر و فیلم سینمایی باشد، چرا تنها در یک شهر اکران میشود و از نمایش در سطح ملی و بین المللی سهمی ندارد؟ پاسخ ساده است: این فیلم، پروانه نمایش ملی نگرفته است. و علت اصلی آن ضعف مدیرانیست که به «تکسکانس» قانع شدهاند و آن را با کل فیلم اشتباه گرفتهاند.
فاصله یک قاب تا پرده ملی؛ مصوبه شورای شهر کافی نیست
در سینما، تفاوت ظریفی میان یک «فیلمنامه قوی» و «پروانه ساخت معتبر» وجود دارد. مصوبههای شورای شهر تبریز و شورای فرهنگ عمومی استان، هرچقدر هم که غرورآفرین و هیجانانگیز باشند، حکم همان فیلمنامهای را دارند که هنوز امضای تهیهکننده اصلی – یعنی شورای فرهنگ عمومی کشور و شورای عالی انقلاب فرهنگی را پای خود ندارد. بدون این امضا، «روز تبریز» به اینکه برای همیشه مثل یک فیلم محفلی، فقط عوامل بومی آن را جدی میگیرند. محکوم است و چه طنز تلخی است که ما تبریزیها برای خودمان جشن میگیریم، برای خودمان سخنرانی میکنیم و برای خودمان سوت و کف میزنیم، و بعد خیال میکنیم یک فیلم جذاب در حال اکران سراسری است! این، نه یک روز ملی، که یک فریب است. یک پرفورمنس شهری که سایر نقاط ایران و کشورهای همسایه هم مرز با آذربایجان شرقی حتی یک بلیت برای تماشای آن ندارند.
اینجاست که باید دوربین را روی صورت اعضای شورای شهر و مدیران فرهنگی استان زوم کرد و بدون تعارف، با یک دیالوگ سوالی پرسید: شما برای ثبت رسمی این روز، چه سناریویی نوشتهاید؟ آیا جز رایزنیهای صوری و چند نامه اداری، قدمی فراتر گذاشتهاید؟ مشکل دقیقاً همینجاست: برخی از این مدیران، چنان در جشنهای خودساخته غرق شدهاند که گمان میکنند یک بنر شهرداری و یک دورهمی اداره کل میراث فرهنگی، قدرتِ یک مصوبه هیئت وزیران را دارد. به همین دلیل است که این سوءتفاهمِ تراژیک، «روز تبریز» را از یک فرصت ملی به یک سرگرمی فصلی تقلیل داده است.
قهرمانی که فیلمنامه را رها کرد؛ از کرسی مجلس تا ریاستجمهوری
اما در دل این تراژدی، یک غیبت معنادار بیش از همه به چشم میآید؛ غیبت آقای دککتر مسعود پزشکیان، کسی که روزی صدای تبریز در مجلس بود و امروز، بر صندلی عالیترین مقام اجرایی کشور تکیه زده است. پزشکیانِ تبریز، بهعنوان یک چهره کلیدی در این فیلم، میتوانست نقش «قهرمان ناجی» را بازی کند؛ کسی که از دل کوچههای تبریز برخاسته و حالا کلیددار ساختمان پاستور است. اما چه شده که این قهرمان، در حساسترین سکانس، فیلمنامه را روی زمین گذاشته و از صحنه خارج شده است؟
وقتی رئیسجمهوری که خود فرزند تبریز است، اما یک امضا در شورای عالی انقلاب فرهنگی به عنوان رئیس این شورا جهت ثبت نام این شهر در تقویم ملی هدیه نمیکند، یعنی مشکل فراتر از ناتوانی بروکراتیک است؛ مشکل، نوعی بیتفاوتی نهادینهشده در لایههای قدرت است که «تبریز» یا فقط در ویترین رویدادهای محلی میپذیرد یا در قاب صداوسیما در بزنگاه های حساس. آقای پزشکیان میتواند با پیش قدم بودن ، پرونده « روز ملی تبریز» را از ادوار شوراهای شهری که این روزها محل دورهمی ها و سهم خواهی ها شده است، نجات دهد. اما ظاهراً ایشان ترجیح دادهاند به جای تدوین یک پایان خوب برای این فیلم ناتمام، تنها در تیتراژِ سخنرانیهای انتخاباتی و مناسبتی نام تبریز را زنده نگه دارند. این، مصداق همان ضربالمثل سینمایی است: «دوربین روشن است، اما کارگردان خوابش برده..»
مدیران فرهنگی، فروشندگان بلیت یک فیلم تکراری
بدتر از همه، واکنش مدیران فرهنگی استان به این وضعیت است. آنها هر سال، با شور و حرارتی مثالزدنی، بلیتهای یک فیلم تکراری را میفروشند؛ فیلمی که پایان آن از پیش معلوم است: جشن، پایان جشن، فراموشی تا سال بعد. گویی از این چرخه باطل لذت میبرند. اگر قرار بود این مناسبت واقعاً ملی شود، مدیران فرهنگی باید از پشت میزهای خود در تبریز بلند میشدند و به جای برگزاری اختتامیههای محلی، لابیگری در راهروهای شورای پاستور و شورای عالی انقلاب فرهنگی کشور را کلید میزدند. اما حقیقت این است که برگزاری یک جشن خیابانی و ثبت عکس یادگاری با آن، برایشان بیدردسرتر از چانهزنی ملی بر سر یک حق تاریخی است. این، تراژدی یک سینمای بدون توزیعکننده است؛ فیلمی که فقط در لوکیشن خودش به نمایش درمیآید و کسی خارج از لوکیشن، حتی نامش را هم نشنیده است.
پایان باز یک درام ناتمام
«روز تبریز» تا زمانی که شورای شهر و مدیران فرهنگی، مصوبه استانی را با ثبت ملی اشتباه بگیرند و تا زمانی که چهرههای قدرتمند تبریزی در پایتخت، سکوت را به پیگیری ترجیح دهند، چیزی نیست جز یک شعار هیجانی که سالی یکبار در تقویم غیررسمی یک شهر ورق میخورد. از منظر هنر، این فیلم فاقد «پخش ملی» است و از منظر سیاست، فاقد «اراده فرابخشی». تبریز سزاوار یک جشن واقعی بر پیشانی تقویم ایران است، نه یک اکران محدود که تنها مردم خودش بلیت آن را خریده باشند.
و سخن آخر با آنهایی که هنوز گمان میکنند روز تبریز «ملی» شده: لطفاً یک بار برای همیشه، تفاوت میان «سالن سینمای تبریز» و «پرده سینمای ایران» را توضیح دهید. شاید آن روز، وقتی این فیلم بالاخره پروانه نمایش سراسری گرفت، بتوانیم بگوییم تبریز تنها شهری نیست که برای خودش دست میزند. اما تا آن روز، این جشن، تراژدی یک سکوت ملی در قاب یک ژست محلی باقی خواهد ماند.
دکتر مهدی حیدری
مدرس دانشگاه / کارشناس رسانه و سیتما