سـونیـوز
پایگاه خبری تحلیلی
نسخه چاپی خبر
از توهین به نژاد آریایی تا گریه بر تابوت سناتور؛ خیانت ژنتیکی در واشنگتن!
کد خبر :
12697
22:30
1405/05/09
سونیوز: سال ۲۰۱۶ «واشنگتن پست» پرده از سخنان ضدایرانی سناتوری برداشت که بعدها، وقتی دوربینهای یک مستند فاششده او را در شورِ حمله به ایران نشان دادند، دنیا فهمید این نفرت ریشهای عمیقتر دارد. این فرد در سال ۲۰۱۸ تأکید کرد تبار ایرانی «افتضاح» است؛ در ۲۰۲۶ پس از بمباران ایران گفت «ببینید اینجا چه کردیم» و جنگ را «بهترین کاری که تا به حال انجام دادهام» نامید. اکنون، رضا پهلوی در کلیسای جامع واشنگتن، در کنار ترامپ و نتانیاهو، برای «دوست وفادار ملت ایران» ادای احترام میکند. آیا این صحنه، تراژدیِ یک ملت است یا نمایشی از یک انحراف تاریخی؟ سونیوز در این گزارش اختصاصی به این سوال مهم پاسخ می دهد.
به گزارش
آژانس خبری سونیوز
، در
۱۸
اکتبر
۲۰۱۶
، روزنامه واشنگتن پست در گزارشی مفصل، جهتگیریهای سناتور لیندسی گراهام در قبال ایران را به صدر اخبار سیاست خارجی آمریکا آورد. این گزارش که بر اساس مواضع مکرر گراهام در کمیته نیروهای مسلح سنا و مصاحبههای او تدوین شده بود، نشان میداد که وی فراتر از یک منتقد معمولی توافق هستهای، به دنبال بازتعریف سیاست آمریکا در قبال ایران از مسیر دیپلماسی به مسیر تقابل مستقیم است. گراهام در آن مقطع، ایران را نه یک بازیگر دارای حقوق حاکمیتی، بلکه یک هدف استراتژیک توصیف میکرد که باید با ابزار نظامی مهار شود. آنچه در این گزارش کمتر مورد توجه قرار گرفت، تهلحن تحقیرآمیزی بود که گراهام در توصیف ظرفیتهای ایران به کار میبرد؛ لحنی که بعدها مشخص شد بخشی از یک الگوی فکری عمیقتر است. این گزارش را میتوان نخستین مستند عمومی از نگاهی دانست که در آن، ایران بهعنوان یک کلیت تمدنی و تاریخی، نه صرفاً یک نظام سیاسی، شایسته رویارویی سختافزاری قلمداد میشد
.
اکتبر
۲۰۱۸
و جملهای که فراموش نشد: «تبار ایرانی، افتضاح است»
دو سال بعد، در اکتبر
۲۰۱۸
، گراهام در برنامه صبحگاهی «فاکس اند فرندز» شبکه فاکس نیوز حضور یافت. موضوع بحث، جنجال سیاسی پیرامون آزمایش دیانای سناتور الیزابت وارن بود که برای اثبات تبار سرخپوستی خود انجام داده بود. گراهام در میانه این گفتگو، ناگهان بحث را به سمت خود چرخاند و گفت اگر آزمایش دیانای او تبار ایرانی را نشان دهد، « افتضاح میشود... یعنی، مثلِ، افتضاح.» او برای تأکید بر شدت این «فاجعه»، واژه
«terrible»
را با مکثی نمایشی تکرار کرد. مجری برنامه با شتاب مداخله کرد و یادآور شد که ایران مهد تمدنی بزرگ است، اما جمله گراهام روی آنتن رفته بود. این اظهار نظر یک گاف زبانی گذرا نبود؛ کلمه «افتضاح» برای توصیف تبار یک ملت، از مرز نقد سیاسی فراتر میرود و وارد ساحت تحقیر هویتی میشود. برای کشوری با پیشینه چند هزار ساله تمدنی، شنیدن چنین توصیفی از زبان یک مقام ارشد آمریکایی، نه یک اختلافنظر دیپلماتیک، که نشانهای از نگاهی است که در آن، ایرانیبودن فینفسه یک نقص محسوب میشود. همین جمله، چهارچوبی برای تفسیر تمام اقدامات بعدی گراهام فراهم میکند
.
تصویر بازسازی شده با هوش مصنوعی
مستند «بازی لیندسی» و پردهبرداری از اتاق فرمان جنگ
در ژوئیه
۲۰۲۶
، والاستریت ژورنال و سیانان به بخشهایی از مستندی ناتمام به نام «بازی لیندسی» ساخته الکس هولدر دست یافتند. این فیلم محصول یک پروژه مستندسازی بود که با هدف روایت زندگی سیاسی گراهام آغاز شده بود و به او دسترسی بیسابقهای داده بود. دوربینها ماهها بدون وقفه او را در جلسات خصوصی، گفتگوهای تلفنی، راهروهای کنگره و دیدارهای دیپلماتیک همراهی کرده بودند، بیآنکه سوژه اصلی تصور کند این نوارها روزی به افشاگریای علیه خودش تبدیل خواهند شد. آنچه در این مستند نمایان شد، تصویر سناتوری بود که خود را نه یک قانونگذار در چارچوب تفکیک قوا، بلکه یک معمار مستقل سیاست خارجی میدید؛ کسی که شخصاً رهبران سه کشور را برای آغاز یک جنگ تحت فشار گذاشته بود. عبارت «بازی لیندسی» که بعدها عنوان مستند شد، اشارهای کنایی به همین روحیه بود: جنگی که برای یک ملت مصیبت است، برای او یک پروژه شخصی و یک بازی استراتژیک بود
.
لابیگری مستمر برای حمله: از کاخ سفید تا تلآویو و ریاض
در بخشهای ضبطشده از این مستند، گراهام در مکالمات متعدد با دونالد ترامپ، بنیامین نتانیاهو و محمد بن سلمان دیده میشود. او در این مکالمات، نه به عنوان یک مشاور که گزارههای مختلف را برای تصمیمگیری ارائه میکند، بلکه به عنوان یک کنشگر پیگیر و مصرّ ظاهر میشود که نتیجه مطلوب خود را از پیش تعیین کرده و رهبران را به سمت آن هدایت میکند. در گفتگویی که دوربین مخفیانه ضبط کرده، وقتی از گراهام پرسیده میشود «چقدر است داریم این را پیش میبریم؟»، او بدون لحظهای تردید پاسخ میدهد و سپس نتیجه نهایی را «بهترین کاری که تا به حال انجام دادهام» توصیف میکند. انتخاب این عبارت برای توصیف یک اقدام نظامی علیه یک کشور مستقل، نشان میدهد که در نظام ارزشی گراهام، این جنگ صرفاً یک ضرورت ژئوپلیتیک نیست؛ یک دستاورد شخصی است، نقطه اوج یک کارنامه سیاسی. این جمله همچنین این پرسش را مطرح میکند که آیا انگیزههای اصلی او از جنس امنیت ملی بوده، یا از جنس ثبت میراث شخصی در تاریخ
.
۲۸
فوریه
۲۰۲۶
؛ روزی که گراهام از شوق گریه کرد
در
۲۸
فوریه
۲۰۲۶
، مصادف با
۹
اسفند
۱۴۰۴
، آمریکا و اسرائیل حملات نظامی گستردهای را علیه مواضعی در ایران آغاز کردند. دوربین مستند همچنان گراهام را همراهی میکرد. او در حالی که اخبار حملات را دنبال میکرد، رو به گروه فیلمبرداری کرد و گفت: «ببینید اینجا چه کردیم. نزدیک بود گریه کنم.» این جمله، فراتر از یک واکنش احساسی، اعترافی آشکار به نقش خود در وقوع این حملات و احساس رضایت عمیق از نتیجه آن است. بلافاصله پس از آن، ترامپ و نتانیاهو را با فرانکلین روزولت و وینستون چرچیل مقایسه کرد و آنان را «دو مرد مناسب برای مقابله با این جنگ» نامید. مقایسه رهبران زمان جنگ جهانی دوم که با فاشیسم جنگیدند، با رهبرانی که به ایران حمله نظامی کردند، یک چارچوبسازی معنادار است: در نگاه گراهام، ایران معاصر نه یک کشور با منافع ملی و حقوق بینالملل، که معادل یک تهدید تمدنی است که باید با همان منطق ریشهکن شود. این طرز تفکر، راه را بر هرگونه تمایز میان حکومت، ملت و تاریخ ایران میبندد
.
چه کسی مدرسه را نشانه گرفت؟
در اولین روز جنگ، گزارشهای میدانی از شهر میناب در استان هرمزگان منتشر شد که از اصابت یک راکت یا بمب به یک مدرسه حکایت داشت. این حادثه به کشته و زخمی شدن شماری از غیرنظامیان از جمله کودکان دانشآموزان انجامید. برخی مقامات اسرائیلی و آمریکایی آن را یک «خطای هدفگیری» توصیف کردند و استدلال کردند که مختصات جغرافیایی این مدرسه با یک مرکز فرماندهی در نزدیکی آن اشتباه گرفته شده است. در مقابل، مقامات ایرانی و برخی تحلیلگران مستقل این ابهام را مطرح کردند که تراکم اهداف نظامی در آن منطقه و مشخص بودن الگوی حملات، احتمال عمدی بودن هدف را منتفی نمیکند. صرفنظر از اینکه این واقعه سهوی بوده یا عمدی، نمیتوان آن را جدا از چارچوب کلی جنگی تحلیل کرد که سناتور گراهام معمار اصلی آن بود. در دستگاه فکری که یک ملت و زیرساختهایش را هدفی مشروع برای «بهترین کار زندگی» خود میداند، مدرسه میناب صرفاً یک پیامد عادی در عملیت نظامی نیست، بلکه نمود عینی یک جنایت جنگی به شمار می رود و هزینهای گزافو چندبعدی است که نه تنها قربانیان و خانواده های آنها بلکه برای همه مردم بیگناه ایران تبدیل به یک سوگ ملی شد.
فراتر از یک حکومت: چهار شاهد برای اثبات یک الگوی ضدایرانی
برای ارزیابی اینکه آیا مخالفت گراهام صرفاً متوجه حکومت ایران بوده یا گسترهای وسیعتر را شامل میشود، میتوان چهار دسته سند مستقل را کنار هم چید. نخست، اظهارات اکتبر
۲۰۱۸
که در آن تبار ایرانی با صفت «افتضاح» توصیف شد؛ این جمله، هسته هویتی یک ملت را نشانه میرود، نه عملکرد یک دولت مشخص را. دوم، لابیگری مستمر چندساله برای حمله نظامی به ایران که نتیجه طبیعی آن، تخریب زیرساختهای
ملی
و صنعتی و وارد آمدن تلفات به غیرنظامیانی است که هیچ نسبتی با ساختار حکومت ندارند. سوم، توصیف این جنگ به عنوان یک «بازی» و سپس نامیدن آن به عنوان «بهترین کار زندگی» که نشان میدهد هزینه انسانی این منازعه برای او وزنی در برابر رضایت شخصیاش نداشته است. چهارم، ابراز نارضایتی از نحوه پیشروی جنگ در ژوئن
۲۰۲۶
و فشار برای تشدید حملات، از جمله بازگشایی تنگهها با زور و دادن آزادی عمل بیشتر به اسرائیل؛ فردی که صرفاً با یک حکومت مخالف باشد، پس از وارد آمدن ضربات نظامی گسترده به آن حکومت، خواستار خونریزی بیشتر نمیشود. این چهار محور، تصویری از یک ذهنیت را ترسیم میکنند که در آن، ایران نه بهعنوان یک کشور دارای ملت و تاریخ، بلکه بهعنوان یک «مسئله» نیازمند راهحل قاطع دیده میشود
.
نمادسازی ابزاری: پرچم شیروخورشید در خدمت پروژه جنگ
در جریان گردهمایی امنیتی مونیخ، گراهام در اقدامی که بازتاب رسانهای یافت، پرچم شیروخورشید را در دست گرفت. این تصویر بعدها از سوی برخی محافل بهعنوان نشانهای از همبستگی با مردم ایران و حمایت از تغییر سیاسی در این کشور تفسیر شد. اما وقتی این صحنه در کنار سایر مستندات کارنامه گراهام قرار میگیرد، تفسیر متفاوتی پیدا میکند. همان فردی که این پرچم را در یک دست داشت، با دست دیگر انگشت ترامپ را گرفت و روی دکمه جنگ فشرد. استفاده از یک نماد تاریخی و ملی برای پیشبرد یک پروژه جنگی، خود بخشی از همان الگوی برخورد کلینگر با ایران است: عناصر هویت ایرانی تنها تا زمانی واجد ارزش هستند که در خدمت اهداف سیاسی مشخصی قرار گیرند. این نماد، برای گراهام نه یک یادگار تمدنی، که یک ابزار روایی برای مشروعیتبخشی به سیاست تقابل نظامی بود
.
نارضایتی از روند جنگ: وقتی بمباران کافی نیست
در ژوئن
۲۰۲۶
، چند ماه پس از حملات فوریه، گراهام در گفتگو با ترامپ نارضایتی خود را از روند تحولات ابراز کرد. او هشدار داد که جنگ در حال «از دست رفتن» است و از آنچه «بلاتکلیفی» کاخ سفید میخواند، ابراز ناامیدی کرد. توصیههای او در این مقطع مشخص بود: تنگهها باید با قدرت نظامی بازگردانده شوند و اسرائیل باید برای وارد آوردن ضربات بیشتر آزادی عمل کامل داشته باشد. این موضعگیری نشان میدهد که سطح ویرانی واردشده به ایران در آن مقطع، از نظر گراهام کافی نبوده است. حتی هنگامی که حزب خودش در قبال تداوم جنگ سکوت پیشه کرده بود، او شوکه و سرگردان از این انفعال، خواستار موضعگیریهای علنی در دفاع از تشدید درگیری بود. این پیگیری برای گسترش دامنه خشونت، آخرین قطعه از پازلی است که تصویر یک ذهنیت ضدایرانی کلنگر را کامل میکند؛ ذهنیتی که در آن، آرامسازی یا کاهش تنش جایی ندارد
.
مراسم یادبود: یک «دوست وفادار» در کلیسای جامع واشنگتن
پس از درگذشت لیندسی گراهام، مراسم یادبودی در کلیسای جامع واشنگتن، یکی از نمادینترین مکانهای مذهبی و ملی آمریکا، برگزار شد. در این مراسم چهرههایی چون دونالد ترامپ، بنیامین نتانیاهو و ولودیمیر زلنسکی حضور داشتند. در میان حاضران، رضا پهلوی نیز دیده شد. دفتر وی با انتشار بیانیهای، این حضور را «از جانب ملت ایران» و برای بزرگداشت «دوستی وفادار» توصیف کرد که «در حساسترین مقاطع تاریخ معاصر در کنار مردم ایران ایستاد.» این جمله در برابر انبوه اسناد متقنی که گراهام از خود به جا گذاشته، یک پرسش محوری را پیش میکشد: کدام «ایستادن» و کدام «مردم ایران»؟ کسی که تبار ایرانی را افتضاح خوانده، سالها برای حمله به ایران لابی کرده، روز حمله اشک شوق ریخته و جنگ را بهترین کار زندگیاش نامیده، دقیقاً در کجا در کنار ملت ایران ایستاده است؟
یک
صحنه،
دو
روایت؛
تاریخ
به
مثابه
دادگاه
حضور
هم
زمان
رضا
پهلوی،
ترامپ
و
نتانیاهو
بر
سر
مزار
گراهام،
صحنه
ای
است
که
در
آن
از
یک
هم
پیمانی
استراتژیک
در
مسیر
تغییر
حکومت
ایران
سخن
می
گوید
.
از
سوی
دیگر،
مجموعه
ای
از
نوارهای
ویدئویی،
نقل
قول
های
مستند
و
اسناد
تاریخی
که
تصویر
مردی
را
نشان
می
دهند
که
در
بنیادی
ترین
لایه
های
فکری
اش،
ایران
و
ایرانی
را
نه
یک
واقعیت
قابل
احترام،
که
یک
ماده
خام
برای
پروژه
های
سیاسی
و
نظامی
خود
می
دید
.
این
دو
روایت
را
نمی
توان
هم
زمان
باور
کرد
.
انبوه
مستندات
به
جا
مانده
از
گراهام،
هر
تحلیل
گری
را
در
برابر
یک
انتخاب
ساده
قرار
می
دهد
:
یا
باید
پذیرفت
که
«
دوست
وفادار
ملت
ایران
»
با
تحقیر
نژاد و هویت
ایرانی،
معماری
یک
جنگ
و
توصیف
بمباران
یک
کشور
به
عنوان
بهترین
دستاورد
زندگی
این سناتور
تعریف می شود.
خیانت ژنتیکی: اشک ریختن بر تابوت سناتوری که تبار ایرانی را «افتضاح» خواند
در مراسمی که کلیسای جامع واشنگتن را به صحنهای برای گردهمایی معماران جنگ ایران تبدیل کرده بود، رضا پهلوی نه به عنوان یک شهروند ایرانی داغدیده از ویرانی وطن، که در هیئت یک سوگوار رسمی بر تابوت لیندسی گراهام حاضر شد؛ همان مردی که هشت سال پیش، در برابر دوربینی که گمان نمیکرد روزی علیه او شهادت دهد، اعتراف کرده بود که اگر آزمایش دیانای تبار ایرانیاش را نشان دهد، آن را «افتضاح» خواهد دانست. واژهای که یک ملت را در بنیادیترین لایه زیستیاش تحقیر میکند، اکنون از سوی کسی که خود را «نماینده» خود خوانده همان ملت میخواند، با سکوت و احترام پاسخ داده میشود. این صحنه را نمیتوان صرفاً یک اشتباه سیاسی یا یک محاسبه دیپلماتیک نامید؛ این یک خیانت ژنتیکی است، لحظهای که در آن فردی با تبار ایرانی، بر تابوت کسی اشک میریزد که ایرانیبودن را یک فاجعه تلقی میکرد. گراهام تبار ایرانی را «افتضاح» خواند و پهلوی با حضور بر مزار او، عملاً این حکم را تأیید کرد. اگر تحقیر یک ملت تا سطح دیانای هم برای «دوستی وفادار» کافی باشد، دیگر چه مرزی برای خیانت باقی میماند؟
تصویر بازسازی شده با هوش مصنوعی
خیانت ژنتیکی : سوگِ میناب را ندید، اما اشکِ سرباز آمریکایی را دید
در روزی که خاک میناب از خون دانشآموزان بیگناه تر شد و داغِ معلمان شهید بر دل ملت ایران نشست، کسی که خود را وارث تخت پادشاهی مینامد، نه در سوگِ کودکان این سرزمین نالهای سر داد و نه حتی یک پیام همدردیِ ساده برای خانوادههای داغدیده فرستاد؛ اما در کمال شگفتی و انزجار، بهمحض کشتهشدن چند سرباز آمریکایی در منطقه، بیدرنگ، به دونالد ترامپ تسلیت گفت و برای «جانباختگانِ متحد» ابراز همدردی کرد. این تناقض رفتاری، فراتر از یک اشتباه محاسباتی، جلوۀ دیگری از همان «خیانت ژنتیکی» است که در وجود رضا پهلوی ریشه دوانده؛ خیانتی که در آن، خونِ یک دانشآموز ایرانی به پای خونِ یک نظامی آمریکایی نمیرسد و مصلحتِ دشمن، بر دردِ هموطن اولویت دارد.
هر چند که حتی بخش عمده ای از خود سلطنت طلبان بر این باور هستند که رضا پهلوی هیچ ویژگی مثبتی از پدر و پدربزرگ خود به ارث نبرده است، اما این پرسشِ بزرگ در ذهن میلیون ها ایرانی داخل و خارج از کشور ایجاد می شود که اگر رضا پهلوی واقعا مدعی پادشاهی ایران است چرا وقتی فاجعه مدرسه
میناب ایران رخ داد، بیتفاوت شد و اشک های او تنها برای سربازان آمریکایی جاری شد. آیا رضا پهلوی اکنون یک «شاهزاده
ایرانی» است که دلش برای مردم سرزمین خود میتپد، یا یک «شهروند وطنپرستِ آمریکایی» محسوب می شود که وفاداری خود را نه به خاک ایران، که به پرچم سرخ و سفیدِ ستارهدار اثبات کرده است؟ البته که هر پاسخ رضا پهلوی به این سوالات خود به خود برای مردم پرسش های جدیدتری مطرح خواهد کرد و این بار مردم زودتر از تاریخ، به پاسخ این پرسش ها خواهند رسید.
نویسنده : سونیوز
پژوهشیار